لسان الملك سپهر

167

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

جهان گفت و سقف آن خانه كه در آن ارتحال فرمود شكافته شد و هاتفى ندا در داد كه : مرد آنكه در صلب او بود پيغمبر آخر زمان ، و كيست آنكه نخواهد مرد . و جسد مباركش را در دار النّابغه مدفون ساختند چنان كه مذكور شد . و چون دو ماه از حمل آن حضرت برآمد ملكى از آسمان و زمين ندا در داد كه صلوات كنيد محمّد و آل او را و استغفار كنيد از بهر امّت او . و چون سه ماه انقضا يافت ابو قحافه از سفر شام مراجعت مىكرد چون به نزديك مكّهء متبركه رسيد ناقه او سر بر زمين نهاده سجده همىكرد . ابو قحافه چوبى بر سر او سخت بزد و هم سر برنداشت . در خشم شد و گفت : مثل تو ناقه نديده بودم . ناگاه هاتفى بانگ زد كه : مزن او را مگر نبينى كه جبال و بحار و اشجار و جملهء آفرينش را كه سجده شكرانه كنند كه از پيغمبر امّى در شكم مادر سه ماه گذشته است ، واى بر بت‌پرستان از شمشير او و شمشير اصحاب او . چون چهار ماه منقضى شد حبيب زاهد از طايف روانهء مكّه شد و در راه طفلى را ديد كه به رو در افتاده ، هر چند او را بر گرفت و به پاى داشت هم به سجده در افتاد و هاتفى ندا در داد كه : دست از او بدار كه سجدهء شكر مىكند به وجود پيغمبر برگزيده . و چون پنج ماه سپرى شد و حبيب زاهد به خانهء خويش مراجعت كرد صومعهء خود را ديد كه به زلزله اندر است و سكون نمىپذيرد و بر محراب آن نوشته بود كه : اى اهل صوامع ايمان آريد به خدا و رسول او محمّد صلّى اللّه عليه و آله كه نزديك شد ظهور او ، خوش آنكه به دو ايمان آرد ، واى بر آن كس كه بر او كافر شود . و حبيب از نگريستن اين آيات ايمان آورد . و چون شش ماه گذشت اهل مدينه و مردم يمن به قانون خويشتن كه هر سال عيد كردندى در عيدگاه خود حاضر شدند و رسم داشتند كه نزد درختى شده كه ذات انواط داشت و آن درخت را ستايش و پرستش مىنمودند و آن روز را خوش مىخوردند و خوش مىآشاميدند . در اين وقت چون نزد آن درخت انجمن شدند بانگى از درخت برآمد كه جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً « 1 » مردم از آن بانگ بيم كردند و به سراى خويشتن شتافتند .

--> ( 1 ) . سورهء اسرا ، آيه 81 : حق آمد و باطل از ميان رفت كه باطل نابودشدنى است .